از شایعه حمله نظامی چه کسانی سود می برند؟

آنچه حکومت را وادار به تقلب در انتخابات و کودتا بر علیه مردم کرد، نه زیاده خواهی دیکتاتور بلکه استیصال و بیچارگی حاکمیت بود، گرچه مقاومت و مخالفت گسترده مردم را به هیچ وجه انتظار نداشتند.
اکنون نیز یکی از قویترین حربه هایی که دستاویز حکومت قرار گرفته، دامن زدن به شایعه حمله نظامی است تا وانمود کنند که آمریکا و متحدانش و یا اسرائیل، قریب الوقوع به ایران حمله خواهند کرد. با مطرح نمودن خطر جنگ تلاش دارند تا شکافهای عمیق درون حاکمیت را پر کرده و برای سرکوب بیشتر بهانه کافی داشته باشند. همچنین این شایعه شاید بنوعی سبب تخدیر جنبش آزادیخواهی شده و آنها را از تلاش همه جانبه منصرف نماید.
واقعیت این است که در حال حاضر هیچ کشوری در دنیا قصد و نقشه حمله نظامی به ایران را ندارد. اما در زمینه تحریم های اقتصادی کار تا مراحل فلج کننده ای پیش خواهد رفت و هر گونه مماشات و عقب نشینی جمهوری اسلامی نیز چاره ساز نبوده و موجب کاهش تحریم ها نخواهد شد. چنانچه حتی کار به مرحله ای برسد که حکومت بپذیرد همانند لیبی، همه داروندار هسته ای اش را سوار کشتی کرده و تحویل آمریکا بدهد، باز هم تحریم ها از شدت نخواهند افتاد.
تحریم ها پدیدآورنده لشگرهای بیکاران و امواج نارضایتی های شدید اجتماعی خواهد بود که می تواند انرژی جنبش آزادیخواهی را چندین برابر نماید. همچنین تحریم های گسترده جدید، سبب تشدید اختلافات اوج گرفته داخل حکومت خواهد شد.
جنبش سبز وظیفه دارد در عین حال که ملت را نسبت به تحریم های برآمده از رفتارهای ماجراجویانه رژیم و اثرات مخرب آن بر زندگی مردم آگاه سازد، شایعه پردازی دروغین حکومت در زمینه خطر حمله نظامی را نیز افشاء نماید.
کودتاچیان خود منتشرکنندگان اصلی سیل شایعات کذب در این زمینه هستند و هر روز دروغهای دیگری را اختراع می کنند. شایعاتی نظیر اینکه عربستان و یا جمهوری آذربایجان پایگاه نظامی در اختیار اسرائیل قرار داده اند و یا اینکه ناوهای آمریکائی برای حمله به ایران در راه هستند و بطور کلی بزرگ نشان دادن خطر بروز جنگ، حربه ای است برای ساکت و مرعوب کردن ناراضیان خودی و از بین بردن اختلافات داخلی حکومت و از سوی دیگر برای موجه نشان دادن سرکوبها.
ناوگان نظامی کشورهای غربی نه برای حمله نظامی بلکه برای اجرای مفاد قطعنامه تحریم های جدید و بویژه اعمال بازرسی کشتی ها عازم خلیج فارس هستند و بعید است حتی به اقدامات تحریک آمیز سپاه نیز جواب بدهند چه رسد به اینکه نقشه ای برای حمله به ایران داشته باشند. ولی منافع سرداران در این است که شرایط را بسیار بحرانی و جنگی نشان دهند تا بتوانند امتیازهای بیشتری گرفته و نقش پررنگ تری در اداره حکومت داشته باشند.
بولتن های داخلی سپاه و بسیج تبدیل به قویترین بلندگوی شایعه پراکنی «جنگ» شده اند تا از طریق نیروهایشان، وحشت بروز جنگی ویرانگر را در جامعه تزریق نمایند. کودتاچیان با القای شایعه خطر حمله نظامی در صدد خرید اقتدار برای خود هستند در حالیکه چنین حکومت شکننده و وحشت زده ای که در حال جنگ با مردم خودش است بدست همین مردم هم به زیر کشیده خواهد شد و نیازی به مداخله خارجی نخواهد بود.

«نانجیب» واقعی کیست؟

سکوت معنادار خامنه ای در برابر توهین به سیدحسن خمینی در روز 14 خرداد و بی توجهی شرم آورش به نامه ها و بیانیه های متعدد مراجع و آیات عظام در محکومیت این عمل، سبب فاجعه امروز در قم است که مشتی جیره خوار سپاه با حمله به بیت آیت الله صانعی اقدام به لجن پراکنی نموده و اینبار سیدحسن خمینی را «نانجیب» خوانده و اهانتهای بسیار زشتی را بر زبان جاری ساختند.
آنها سیدحسن را متهم به حمایت از جنبش سبز نموده و همین جرم را برای هرگونه اهانت شنیعی کافی می دانند. سپاه از اینکه هنوز پس از یک گذشت یکسال و سرکوبهای وحشیانه، مردم همچنان پاکباخته به میدان می آیند و کودتاچیان را تحقیر می کنند بشدت خشمگین و همچون ماری زخم خورده شده و افسارگسیخته در حال تاخت و تاز است.
خامنه ای یا اینکه بیانیه های اینهمه آیات عظام و مراجع تقلید را به هیچ می انگارد که در این صورت ادعای ولایت فقیهش ادعایی مضحک بیش نیست، یا اینکه توان کشیدن لجام سپاه را ندارد که باز هم ادعای ولایت فقیهش به همان اندازه مضحک است.
روزنامه جوان متعلق به سرداران سپاه که علاوه بر حمایت کامل از حمله به سیدحسن، پاسخهای دندان شکنی را نیز حواله مراجع و آیات عظام نمود و سردار الله کرم هم در نقش شعبان بی مخ دربار خامنه ای، حمله به سیدحسن را بدلیل اینکه امام جماعت اصلاح طلبان شده، مستحق بدترین توهینها و برخوردها دانست. سرداران سرکش سپاه در مقابل مراجع و آیات عظام، شمشیر از رو بسته و با گردن کلفتی و لات بازی، تلاش در مرعوب کردن آنها دارند و به روحانیون عالیرتبه این پیام را مخابره می کنند که حریم و حرمتی برایشان قائل نیستند.
خامنه ای باید پاسخ بدهد که آیا اینهمه مراجع و آیات عظام نیز همگی جیره خوار سیا و موساد هستند؟ اینها نیز همگی بی بصیرت بوده از کشتی نظام پیاده شده اند؟ آیا ایشان نیز همگی طلحه و زبیر هستند و باید گردنشان را برای شمشیر «سیدعلی» آماده کنند؟
«نانجیب» واقعی کیست؟





چگونه مقاومت جنبش سبز سبب فروپاشی نظام می شود

جنبش سبز بار دیگر در 22 خرداد 89 نشان داد که همچنان زنده و قدرتمند است و سر سازش با استبداد و کوتاه آمدن در برابر دیکتاتور را ندارد. جنبش آزادیخواهی مردم ایران از طریق تداوم حیات خود سبب فروپاشی نظام جمهوری اسلامی خواهد شد. برترین ویژگی این جنبش در تأکید آن بر دستیابی به حقوق اساسی انسانی نظیر آزادی و دموکراسی و حق تعیین سرنوشت است که از پذیرش و حمایت ملی و بین المللی برخوردار است. همچنین این جنبش یک خواسته اجتماعی است که برآمده از نیاز جامعه ایران بوده و تحت تأثیر و تحت کنترل هیچ حزب و گروه سیاسی نبوده و بهمین دلیل نمی تواند معامله پذیر و سازشگر باشد. آزادی و دموکراسی بصورت یک «نیاز مبرم» برای ایرانیان درآمده و تا تحقق کامل آن، این موج را سر باز ایستادن نیست.
فشار فزاینده نارضایتی مردم و نیروی عظیم و بنیان برانداز آنان، حکومت را بشدت ترسانیده و وادار به فرو رفتن در منجلاب «میلیتاریسم» می نماید. بنا به اعتراف خود سردمداران حکومت، در روز عاشورا، تهران برای چند ساعت دچار «گسست امنیتی» شد، یا بعبارت ساده تر از کنترل حکومت خارج و «سقوط» کرد. تجربه ای که نشان داد عمق خشم و نفرت مردم از رفتار مستبدانه و ظلم فاحش حکومت تا چه اندازه است و چنانچه فرصتی بدست جمعیت ناراضی بیفتد، تا سرحد برچیدن ارکان حکومت پیش خواهند رفت. برای نظام حاکم چاره ای جز پناه بردن بیشتر به نیروهای نظامی و امنیتی باقی نمی ماند.
از ابتدای تأسیس جمهوری اسلامی همواره دو جناح اصلی از روحانیت در حال دعوا بر سر قدرت بودند، یکی جناحی که معتقد به «اسلام سلطانی» بود و دیگری جناحی که به مدل مدرنتری از اسلام اعتقاد داشت. در میانه این دعوا، سپاه بعنوان نهادی که مصدر همه قدرت امنیتی و نظامی کشور شده بود در مقام یک مدعی سوم در حال تلاش برای کنار زدن هر دو جناح روحانیت بود.
جنگ 8 ساله فرصت بی بدیلی را در اختیار سپاه گذاشت تا بتواند به یک حکومت میلیتاریستی و دیکتاتوری نظامی مطلق دست یابد، ولی مهمترین مانع، کاریزمای آیت الله خمینی بود که مخالفت کاملی با این سلطه جویی داشت و مکرراً سپاه را از ورود به سیاست نهی می کرد و تا آنجا پیش رفت که با صدور فتوایی هر گونه دخالت سپاهیان در سیاست را حرام دانست. فتوایی که بر اساس آن، نماینده آیت الله خمینی در سپاه، فردی همچون ذوالقدر را بدلیل سرپیچی از «فتوای امام» و دخالت در سیاست، از مقام خود عزل نموده و خانه نشین کرد.
حتی تشکیل وزارت اطلاعات و سلب «سلطه امنیتی» از سپاه نیز برای محدود کردن زیاده خواهی سپاه بود که علیرغم مقاومت شدید سپاه در این خصوص، بدلیل قدرت مطلقه آیت الله خمینی صورت انجام بخود گرفت. در زمان حیات آیت الله خمینی، حتی اندیشه ورود سپاه به فعالیتهای اقتصادی هم در حکم گناهی کبیره بود.
با پایان جنگ، نقش سپاه در ساختار قدرت بشدت تضعیف شد، امری که برای سرداران مدعی سپاه، روندی ساده و قابل تحمل نبود. «سپاه زدائی» در دوره اول ریاست جمهوری هاشمی بطور گسترده ای دنبال شد و خامنه ای نیز در برابر این رویه ساکت بود زیرا خصومت و کینه دیرینه ای با فرمانده وقت سپاه و اطرافیان وی داشت. سرانجام در دوره دوم ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی، خامنه ای با تحکیم پایه های قدرت خود موفق شد با برکناری محسن رضایی، دست به تغییرات ساختاری در سپاه زده و آنرا تبدیل به «حزب رهبری» نماید. این «حزب مسلح» با پیروزی اصلاح طلبان در دوم خرداد 1376 نقش ویژه ای یافته و به تنها ابزار مقاومت رهبر بدل گردید.اشتباه استراتژیکی که آیت الله خمینی هرگز حاضر به انجام آن نشده بود.
واقعیت پذیرفته شده جهانی این است که در بین نیروهای اجتماعی مختلف، نظامیان بیش از هر نیروی دیگری توان و امکانات لازم را برای قبضه قدرت و اعمال سلطه یکجانبه داراست.* میلیتاریسم اغلب به معنى عارضه و بیمارى سیاسى - اجتماعى بكار برده میشود و منظور آن است كه نظامیان از حدود وظایف مشروع خود فراتر رفته اند. میلیتاریسم زمینه را برای نظامی سالاری ، نازیسم ، فاشیسم و فالانژیسم فراهم می كند.
خامنه ای خود را چنان هوشمند و نابغه می دانست که فکر می کرد همزمان می تواند «میلیتاریسم» و «ولایت فقیه» را زیر یک چتر قرار داده و هر دو را اداره کند. البته در مقطع دوم خرداد 68 خامنه ای آنچنان تنها و درمانده شده بود که شاید چاره ای نیز جز پناه بردن به سپاه نداشت. رشد «اختاپوسی» سازمان نظامی قدرتمندی چون سپاه، در طول سال های بعد چنان بی مرز و نامحدود پیش رفت که علاوه بر تسلط اقتصادی وسیع، سپاه کنترل مجلس و دولت و ارگانهای امنیتی – انتظامی و صدا و سیما و مطبوعات را در اختیار گرفته و کار بجایی رسید که در حال حاضر تنها پنج تن از اعضای کابینه سابقه فعالیت های امنیتی و نظامی ندارند.
خامنه ای همانطور که ویژگی «دیکتاتوری نظامی» است، عملاً تبدیل به آلت دست سپاه شده و تداوم «ولایت فقیه» وی در گرو تن دادن به خواست های پایان ناپذیر سپاه است. کودتای 22 خرداد 88 نیز نقطه پایان و مرگ «ولایت فیه» بود. کودتایی که نه تنها بر علیه آرای مردم ایران، بلکه بطور گسترده تر متوجه ساختار حاکمیت بود و سپاه توانست آخرین سنگرهای باقیمانده نظیر وزارت اطلاعات و قوه قضائیه را نیز بطور کامل در اختیار گرفته و مجلس را نیز از جایگاه قانون گزاری به درجه «قانون نویس دولت» تنزل دهد.
«مقام معظم رهبری» در این آرزو بود که با فروکش کردن پس لرزه های کودتای انتخاباتی بتواند بر اوضاع مسلط شده و با محدود کردن قدرت سپاه، جانی دوباره به «ولایت فقیه» بدهد، ولی مقاومت جانانه مردم ایران در قالب جنبش سبز، این حسرت را بر دل خامنه ای گذاشت. نه تنها خامنه ای بلکه روحانیت حکومتی نیز به این دلخوش بودند که با سرد شدن جنبش سبز، اوضاع تغییر یافته و سهم آنها در قدرت محفوظ بماند. اما اوضاع طبق پیش بینی «شیفتگان قدرت» پیش نرفته و با زنده ماندن جنبش سبز پس از گذشت یکسال، ناامیدی و یأس فزاینده ای بر روحانیت حکومتی مستولی گشته و آنها را بی تاب و سرگشته نموده است. آنها در برابر چشمانشان اضمحلال قدرت روحانیت و افول پرشتاب آنرا می بینند و در برابر سپاهی که فقط «همه قدرت» را می خواهد و حاضر به تقسیم آن نیست، خود را ناتوان و بیچاره می یابند. و چنین است که سران روحانیت حکومتی که از حذف کامل از قدرت به وحشت افتاده اند، توهین به سیدحسن خمینی در مراسم 14 خرداد را بهانه قرار می دهند تا به رویه موجود خامنه ای بتازند.
آیات عظام وحید خراسانی، مکارم شیرازی، صافی گلپایگانی، راستی کاشانی، نورمفیدی، جوادی آملی، مکارم شیرازی، محمدی گیلانی، و دهها آیت الله و حجت الاسلام دیگر با صدور بیانیه اعلام نارضایتی کردند. آیات عظامی که نه اخبار تجاوز در زندانها و نه قتل زندانیان زیر شکنجه در کهریزک و نه کشتار مردم بیگناه در خیابانها و نه دزدی آشکار آرای مردم در کودتای انتخاباتی و نه باطوم خرد کردن بر سر زنان و مردان ایرانی، هیچکدام برایشان در درجه ای از اهمیت نبود تا بیانیه ای بدهند و این جنایات را محکوم کنند، ولی ترس از خلع قدرت کامل روحانیت که بواسطه رشد قدرت سپاه در جریان است، آنها را نگران و ناراحت کرد تا بر خلاف «ولی فقیه» که در سخنرانی اش در 14 خرداد، حتی بصورت تلویحی و یا با اشاره هم سخنی در محکومیت توهین کنندگان به سید حسن خمینی نگفت، فریاد وااسلاما سر دهند. «جنبش آیت الله ها» براه افتاده است.
نظامی‌ گری یا میلیتاریسم حاکم در ایران، یک ایدئولوژی است که معتقد است توان سپاه، سرچشمه و منبع همه امنیت‌ ها است. نظامی‌ گری در ملایم‌ ترین شکل خود به این گزاره باور دارد که «آشتی» از راه «توانمندی نظامی» میسر می‌شود و «آمادگی نظامی» بهترین یا تنها راه دستیابی به «صلح» است. در این راه و در این استراتژی، سپاه نه تمایل به تقسیم قدرت دارد و امکان آنرا. همه امور باید امنیتی شوند تا سپاه بتواند آنرا اختصاصی نماید و امور امنیتی نیز ربطی به «روحانیت» ندارد.
خروش شبانه مردم در هفته گذشته و حضور آنان در خیابانها در سالگرد 22 خرداد، آخرین امیدهای روحانیت حکومتی برای به پادگان فرستادن سپاه را بر باد داد و اکنون این بخش از روحانیت و همچنین بخش غیر سپاهی و غیر روحانی حکومت، باید در راهی بدون بازگشت به خفت و خواری تن دهند. یا باید تابع سرداران باشند یا اینکه اگر مخالفت کنند، هو می شوند و تحقیر خواهند شد حتی اگر نواده آیت الله خمینی باشند.
کیهان بعنوان توپخانه مطبوعاتی سپاه در اولین واکنش به «جنبش آیت الله ها» آنها را متهم به کهولت سن و ناتوانی ذهنی نموده و بیانیه های آنان را نامه هایی از پیش نوشته نامید که آیت الله های فریب خورده، آنها را امضاء کرده اند. تودهنی سپاه به «جنبش آیت الله ها» بی رحمانه و وحشیانه بود، همانند سرکوب «جنبش مردم ایران». گرچه شاید کمترین اشتراک منافعی بین این دو جنبش وجود نداشته باشد.
«جنبش آیت الله ها» بی صبرانه از خامنه ای انتظار دارد که قدرت گیری سپاه را محدود کند و در مقابل خامنه ای نیز می داند که «جنبش سبز» سرزنده و توانمند، آماده است تا هر گامی که سپاه به عقب برود، چندین گام به پیش بیاید. در شرایط فعلی فقط کافی است که جنبش سبز به حیات خود ادامه داده و به روشنگری و آگاهی بخشی خود تداوم بخشد و حضورش را به رخ حکومت بکشد، نتیجه بنفع مردم ایران خواهد بود. جنگ قدرت فرساینده در درون حکومت ادامه خواهد یافت و این جمهوری اسلامی و نظام ولایت فقیه است که در برابر «استبداد مسلح» زانو خواهد زد. گام بعدی برای جنبش سبز، در هم شکستن «دیکتاتوری نظامی» خواهد بود که بمراتب ساده تر و آسان تر می باشد.
«استبداد مسلح» در ذات خود، فروپاشی و اضمحلال را دارد.


___________________________________

*موسکا جامعه‌شناس ایتالیایی در کتاب «طبقه حاکمه» - خطرات نظامی‌گری در زندگی مدنی

سران جنبش سبز تصمیم را به مردم واگذار کردند

وظیفه رهبران جنبش سبز این بود که با ارائه درخواست مجوز راهپیمائی به دولت کودتا، توجه مردم را به لزوم راهپیمائی در سالگرد کودتای انتخاباتی جلب نموده و تداوم اعتراض ملت ایران را به جهانیان نشان دهد. اینک نیز با توجه به تهدیدات شدید رهبری مبنی بر سرکوب وحشیانه تظاهرات مردمی، رهبران جنبش سبز وظیفه خود دیدند تا واقعیت را به مردم اعلام نموده و در بیانیه خود بگویند: «بدیهی است با سابقه سیاه یک سال گذشته در سرکوب معترضانی که تنها جرمشان طلب نمودن رأی خود به شیوه ی مسالمت آمیز بود و همچنین اخبار رسیده از سازماندهی مجدد افراطیون و سرکوبگران در جهت یورش به مردم بی دفاع و مظلوم ...» تا بار دیگر تصمیم گیری را بر عهده خود مردم بگذارند.
حق و عدالت، آزادی و دموکراسی، گرفتنی است و هیچ ملتی بدون فداکاری و پرداخت هزینه به پیشرفت و سربلندی نمی رسد. هیچ استبداد و دیکتاتوری تا کنون به انتخاب خود و داوطلبانه کنار نرفته است. ملتی به آزادی و دموکراسی می رسد که آمادگی پرداخت هزینه را داشته باشد. تصمیم با خود مردم است.
حکومتی که براحتی رای مردم را می دزدد، جوانانشان را شکنجه و زندان می کند، در خیابانها کشتار براه می اندازد، چنین رژیمی غیر قابل اعتماد و خیانت پیشه است. حتی اگر کودتاچیان «مجوز راهپیمائی» هم می دادند باز هم به وعده خود وفا نمی کردند و این امکان وجود داشت که سرکوب و خشونت نشان دهند. گروههای فشار و «اصحاب دخمه» می توانستند اغتشاش و آتش سوزی و تخریب اموال عمومی راه بیاندازند و بطور کلی هر گونه شرارتی که بتوانند انجام دهند.
تهدیدات حکومت برای سرکوب راهپیمائی 22 خرداد نیز بیش از هر زمان دیگری پوشالی بنظر می رسد و تلاش فراوانی دارند تا مردم را اساساً از آمدن به خیابانها باز دارند. الله اکبرهای شبانه مردم وحشت عجیبی در دل حکومت انداخته است و برآوردشان این است که مردم حضور انبوهی در خیابانها خواهند داشت.
حماسه جاودان 25 خرداد 88 نیز در شرایطی مشابه خلق گردید. با تقاضای راهپیمائی مخالفت شد و رهبران جنبش سبز از مردم خواستند که به خیابانها نیایند، اما این مردم بودند که رهبران جنبش را به جمع میلیونی خود دعوت کردند.
راهپیمائی شنبه 22 خرداد، تدبیر و تصمیم مردم را می طلبد و حضور ملت همواره سرنوشت ساز بوده است.

حکومت قادر به خشونت در 22 خرداد نیست

راهپیمائی های مسالمت آمیز توأم با سکوت مردم معترض به تقلب در انتخابات در سال گذشته، بدون اینکه همراه با کوچکترین خشونتی باشد و یا اینکه کمترین تهدیدی برای امنیت ملی کشور محسوب گردد، با خودخواهی و تدبیر غلط «رهبر فرزانه» و فرمان خونریزی وی در نماز جمعه 29 خرداد 88 به فجیع ترین جنایت علنی نظام جمهوری اسلامی تبدیل گردید و دیدگان جهانیان ناباورانه شاهد صحنه های تلخی بود که بی رحمی های سربازان اسرائیلی را به فراموشی می سپرد.
خامنه ای با نادانی و تکبر، نه تنها چهره خود و نظام، بلکه حتی چهره «حکومت دینی» را آنچنان تخریب کرد که ترمیم آن ناممکن می نماید. وی تنها توفیق یافته که پیشوای اراذل و اوباش و عربده کشان هتاک شده و جبهه داخلی نظام را متلاشی نماید. معترضین خودی که گوشهای رهبر را برای شنیدن نصیحت هایشان ناشنوا یافته اند، ناچار به علنی کردن نارضایتی خود نموده اند. امروز دیگر فقط هاشمی رفسنجانی نیست که رویه خامنه ای را به چالش می کشد، حتی «مرد ساکت» اصولگرایان، مهدوی کنی نیز اعتراض خود را علنی نموده و از کشتی نجات ولایت فقیه پیاده می شود تا به خیل انبوه «خواص بی بصیرت» بپیوندد. خواص بی بصیرتی که تمامی مدیران ارشد و بخش اعظم روحانیون بلندپایه 25 سال اول دوران جمهوری اسلامی را در بر می گیرد.
بازنده اصلی کودتای خرداد 88 فقط خامنه ای است و بس. دیگر حتی در جمع سرداران سپاه نیز ابایی ندارند که بگویند «رهبر» مشاعرش را از دست داده است. کمتر کسی در درون نظام باقی مانده که دیگر ایمانی به «هدایت» ناخدای «کشتی نجات» داشته باشد.
حتی اوباما نیز نتوانست راز موفقیت تصویب تحریم های فلج کننده جدید که با حمایت چین و روسیه و دیگر کشورها انجام پذیرفت را پنهان نماید و اظهار داشت: «امروز این تحریم نتیجه سرکوب وحشیانه و کشتن مخالفان بی گناه حکومت در یکسال پیش بود.»
هرگونه خشونت دیگر در خیابانها بر علیه مردم، وضع را برای حکومت بسیار بغرنج تر کرده و زمینه بسیاری اقدامات تنبیهی بین المللی دیگری را فراهم خواهد آورد. تحریم های جدید چنان گسترده و فراگیر هستند که عملاً «جمهوری اسلامی» را از لیست «فرصتهای تجاری» خارج نموده و به فراموشی خواهد سپرد. چنانچه پرونده «حقوق بشر» هم به پرونده موجود اضافه شود، تنها آرزوی کشورهای جهان این خواهد شد که این موجود بی خاصیت مزاحم، یعنی «جمهوری اسلامی» برود و جای خود را به حکومت جدیدی بدهد.
تدبیر رهبری و فرمان کشتار وی در خرداد ماه سال قبل، اجماع جهانی در تصویب قطعنامه ای فلج کننده را پدید آورد و ممکن است ضربه های باطوم ها در سالگرد 22 خرداد، تمایل بین المللی برای سرنگونی این نظام را بدنبال داشته باشد. فهم این معادله حتی برای کند ذهن ترین عناصر این حکومت نیز آسان است. اگر باندازه کافی شعور داشتند باید همان پارسال می فهمیدند که باطومها را نه بر سر جوانان جنبش سبز، بلکه بر سر خودشان می زنند و زمینه ذلت و سرنگونی خودشان را فراهم می کنند.
ندائی در درون پیکر نظام به صدا درآمده که روز شنبه 22 خرداد 89 کاربرد هر گونه چماق و باطوم و قمه ممنوع. نه برای اینکه دلشان برای ملت به رحم آمده، بلکه از وحشت و نگرانی برای خودشان. حکومتیان در هراس سرنوشتشان در فردای سقوط استبداد فرو رفته اند.

بن بست جمهوری اسلامی

در آستانه سالگرد 22 خرداد آنچه مشهود و مسلم است، گیر افتادن جمهوری اسلامی در یک بن بست مطلق می باشد. راهی برای ادامه مسیر باقی نمانده و قطار ولایت فقیه که ادعا داشت فرمان و و ترمز ندارد، به نقطه ای رسیده که دیگر ریلی برای پیمودن وجود ندارد. هیاهو و هوچی گری ها نیز چاره ساز نبوده و معجزه نمی کند. قرار گرفتن در شرایط بن بست، سبب یأس و نومیدی بزرگی شده که قدرت هرگونه چاره اندیشی را از حکومت سلب نموده است.
حتی عادتها و رسومات خاص نظام جمهوری اسلامی نیز دیگر برایش قابل ادامه نیست، همه آن چیزهایی که روزی مایه فخر و مباهات بود بدل به اسباب ننگ و حقارت شده است. راهپیمائی 22 بهمن را می خواهند برگزار نکنند، نمی شود و آبروریزی خواهد بود، برگزار می کنند، بدتر مایه آبروریزی می شود. میلیاردها خرج می کنند و هزاران هزار اتوبوس را به زحمت می اندازند ولی در عکسهای هوایی نشان داده می شود که میدان آزادی خالی از جمعیت است. سالگرد «رحلت امام» را برگزار نکنند آنهم آبروریزی است، برگزار هم که می کنند بیشتر آبروریزی می شود.
مزمزه می کنند که به راهپیمائی 22 خرداد مجوز بدهند، نمی شود، آقا ناراحت می شوند، مجوز ندهند هم اتفاقاتی می افتد که آقا بیشتر ناراحت خواهند شد.
مشکل این است که زمامداران این حکومت، بیسواد و کم اطلاعند، نمی دانند که حتی دیکتاتور بودن و استبداد نیز قواعدی دارد. بر اساس عقل ناقصشان می پندارند که استبداد یعنی اینکه هیچ قاعده ای وجود نداشته باشد. اینگونه است که حکومت به ورطه هلاکت می غلطد و به لج بازی با مردم روی می آورد، عملی که حتی مستحکم ترین دیکتاتوری ها را نیز متلاشی می کند.
حکومت می توانست انتخابات را برچیند و با تغییر قانون، همه مقامات و نهادها را انتصابی نماید. رئیس جمهور و نمایندگان مجلس و همه دیگر مسئولین کشور با حکم رهبر انتخاب شوند و اساساً انتخاباتی در کار نباشد، حتی بصورت نمایشی. اگر حکومت چنین اقدامی می کرد قطعاٌ نه جنبش سبزی بوجود می آمد و نه راهپیمائی میلیونی 25 خرداد 1388 و نه اینهمه خونریزی و فضاحت. اما حکومت در کمال نادانی، با هر حیله و ترفندی که می توانست، مردم را به پای صندوقهای رای آورد و سپس با به حساب نیاوردن خواست مردم، به آرای آنها توهین کرد و سیلی بر صورتشان زد. مردم را تحریک نموده و تلاش کرد که تحقیرشان کند. سرکوب و کشتار و شکنجه و تجاوز و زندان را بر علیه مردم بکار گرفت و ملت را به لج بازی فرا خواند.
یک سال گذشته و رهبر و مسئولین نظام هر روز نانشان را در خون فرو برده و فروخورده اند. یکسال تلخ و وحشتناک برای حکومتی که پیشاپیش با مشکلات انبوهی دست به گریبان بود. ولی در این میانه، جنبش سبز فربه تر شده و زیر پوست جامعه جریان یافته و دائماً در حال گسترش بوده است. در مقابل، حکومت و حکومتیان نیز هر روز منزوی تر شده و بجایی رسیده اند که ناچارند بصراحت اعلام کنند که نیروهای بسیج را از سراسر کشور برای شرکت در مراسم «سالگرد ارتحال» ثبت نام کرده اند، ثبت نامی که بدون پرداخت وجه میسر نمی تواند باشد. پول می دهند تا احترام بخرند.
در همان نقطه ای که جمهوری اسلامی به آخر خط رسید، دقیقاً جنبش آزادیخواهی مردم ایران، شاداب و تازه نفس، راه خود را آغاز نمود و امیدوارانه به پیش می رود. ملت ایران پیروز این میدان است و آینده ایران را آینده ای پر از مهر و محبت، سرشار از آزادی و برابری، و آکنده از عطر لاله ها خواهد ساخت.

مقام مستهلک رهبری

اگر بتوان آیت الله خمینی را معمار جمهوری اسلامی نامید، خامنه ای را می توان قطعاً بعنوان تخریبگر این نظام دانست. بررسی حیات سیاسی خامنه ای، برآیندی جز آنچه در روز جمعه 14 خرداد در مقبره آیت الله خمینی رخ داد نخواهد داشت. خامنه ای در پی حذف شدن شخصیتهای درجه اول انقلاب بوسیله ترور و انفجار، از رده شخصیتهای درجه چندم خود را بسرعت بالا کشید و در نهایت پس از انفجار نخست وزیری و ترور رجایی، ناگهان این شانس را یافت که بر کرسی ریاست جمهوری تکیه زند. لگدپراکنی های خامنه ای از همان زمان شروع شد و تا کنون نیز با شدت ادامه یافته است.
در شرایطی که کشور درگیر جنگ بود و اوضاع نابسامان اقتصادی و تهدیدات گوناگون، کشور را در معرض تهدید قرار داده بود، خامنه ای بدون توجه به حضور تانکهای صدام در خاک ایران، و بدون ارزش قائل شدن برای جوانانی که روزانه در جبهه ها در راه دفاع از میهن به شهادت می رسیدند، فقط بخاطر کسب قدرت بیشتر، دست به دو حرکت موذیانه و خطرناک زد. وی از یک طرف تمام انرژی خود را برای تضعیف و سرنگونی نخست وزیر وقت میرحسین موسوی گذاشت، که حاصل آن ایجاد تفرقه در ارکان دولتی بود که دشمن مسلح و متجاوز در آستانه شهرهایش ایستاده بود.
خامنه ای که امروز اینگونه سنگ ولایت فقیه را بر سینه زده و از همه توقع تبعیت محض را دارد، و حتی به شخصیت های طراز اول حکومت که رفتار او را دربست قبول ندارند، انگ «خواص بی بصیرت» می زند، خودش در زمان ریاست جمهوری، با تمام وجود در برابر ولایت آیت الله خمینی ایستاد و علیرغم فرمان صریح ولایت فقیه آن زمان برای حمایت همه جانبه از دولتی که جنگ را اداره می کرد، نهایت کارشکنی و تضعیف دولت را انجام داد تا جایی که میرحسین موسوی ناچار شد از مقام خود استعفاء بدهد، استعفایی که البته توسط آیت الله خمینی پذیرفته نشد. خامنه ای با سرگرم کردن مسئولین کشور به اختلافات داخلی و ایجاد تفرقه در بین آنها، بهترین فرصت را، خواسته یا ناخواسته، برای متجاوزین بعثی خرید که حاصلی جز افزونتر شدن آمار قربانیان جنگ نداشت.
ضربه اصلی خامنه ای بر توان دفاعی کشور اما در جای دیگری زده شد. وی که حمایت بی دریغ فرماندهان وقت سپاه از نخست وزیری میرحسین موسوی را تنها عامل دفاع سرسختانه آیت الله خمینی از نخست وزیر می دانست، در صدد برآمد تا انتقام خود را بنحو دیگری بگیرد. فرماندهان سپاه که درگیر دفاع از کشور بودند، نه بخاطر شخص میرحسین موسوی، بلکه بدلیل اینکه هر گونه تنش در حکومت را سبب تضعیف رزمندگان در جبهه ها و تضعیف جریان جنگ می دانستند، از میرحسین دفاع می کردند و از حکومت توقع داشتند که بجای پرداختن به جنگ قدرت داخلی و مشغول شدن به خود، توجه اشان را به جنگ ویرانگر و دشمن متجاوز معطوف نمایند.
خامنه ای مقر ریاست جمهوری را به «ستاد اخلال در جنگ» تبدیل نمود، با این هدف که از طریق مختل نمودن جریان جنگ، تقصیر را متوجه فرماندهان سپاه نموده و سبب برکناری آنان شود و به خیال خود، حامیان میرحسین را حذف نماید. شاید اگر روزی در دادگاه عدل، پرونده خامنه ای مورد بررسی قرار گیرد، این فصل از آن که می توان آنرا فصل « اخلال در جنگ» نامید، سیاه ترین و جنایت بار ترین فصل کارنامه وی باشد، چرا که سبب شهادت هزاران نفر از جوانان مدافع میهن در جبهه های جنگ گردید.
«ستاد اخلال در جنگ» با سوء استفاده خامنه ای از برخی فرماندهان پاک نیت و ساده دل سپاه شکل گرفته و جلسات مخفیانه در ساختمان ریاست جمهوری برگزار می گردید. حاصل این فتنه، حمله به فرمانده کل سپاه در پادگان ولیعصر تهران و برهم زدن سخنرانی وی، اعتصاب گروهی از رزمندگان و ترک جبهه ها توسط آنان، راهپیمایی پرسنل سپاه در خیابانهای تهران به سمت جماران و نهایتاً هرج و مرج کامل در جبهه ها و توقف کامل توان دفاعی شد، ضربه ای که هرگز امکان ترمیم نیافت. خامنه ای به فرماندهان معترض سپاه که بنا به رهنمودهای ایشان، اعتصاب کرده و دست به راهپیمائی زده و جبهه ها را به تعطیلی کشانده بودند، وعده داده بود که با عزل فرمانده سپاه، آنها را به مقامات فرماندهی رسانیده و اداره جنگ را به آنها خواهد سپرد. اوج این حیله کثیف و ضد جنگ، طوماری بود که فرماندهان ناراضی، خطاب به آیت الله خمینی نوشته و صراحتاً وی را به تعویض فرمانده سپاه امر کرده و حتی نفر جایگزین را نیز تعیین کرده بودند.
گرچه آیت الله خمینی در مقابل این فشارها کوتاه نیامده و تعویض فرمانده سپاه را قاطعانه رد کرد، ولی این فتنه سبب تفرقه و تضعیف روحیه شدیدی در جبهه ها شده و تا سالها بعد اثرات آن ادامه یافت و علت اصلی عملیاتهای ناکام و شهدای فراوان گردید.
خامنه ای که در پیام 16 دی 1366 آیت الله خمینی بشدت مورد حمله قرار گرفته و به نفهمیدن «ولایت الهی» و عدم درک فقه اسلامی متهم شده بود، در پی فوت آیت الله خمینی باز هم بطور ناگهانی و غیر منتظره، به سریر قدرت کشانیده شده و بر مقام رهبری نشانده شد.
در سال 1373 سید احمد خمینی که بارها در خفا به نحوه مدیریت خامنه ای اعتراض کرده بود، نارضایتی خود را علنی نموده و در مصاحبه ای خطاب به وی گفت: «چرا ضعف مدیریت خود را به گردن امریکا می اندازید؟ نمی توانید کشور را اداره کنید و این همه مشکلات را به بارآورده اید و همه را به گردن توطئه خارجی می اندازید.» که البته نتیجه این اعتراض علنی سید احمد خمینی، صدور حکم مرگ وی بود. به خانواده سید احمد اجازه کالبدشکافی و کشف علت مرگ را نداده و حتی پزشگ معالج وی نیز پس از مدتی در منزل مسکونی خود به قتل رسید تا اسرار این ترور سیاسی افشاء نشود. بعدها در جریانات قتلهای زنجیره ای، سعید امامی به ترور سید احمد توسط وزارت اطلاعات اعتراف نمود که بلافاصله در زندان مورد خودکشی واقع شد.
سید حسن خمینی، نوه آیت الله خمینی، آخرین خاری است که در چشم خامنه ای گیر کرده و چند سالی است که به فرمان وی، حکومت به اشکال مختلف مشغول تخریب شخصیت «خمینی جوان» است. در یک سال گذشته و با شکل گیری جنبش سبز و عدم حمایت خانواده آیت الله خمینی از رفتارهای وحشیانه حکومت و ملاقات های مکرر آنها با خانواده زندانیان سیاسی که به دستور خامنه ای به حبس برده شده اند، سبب گردید تا در شب تاسوعا حمله سازمان یافته ای به حسینیه جماران صورت گیرد تا به سیدحسن خمینی و سایرین تفهیم شود که حکومت، مرز و حریمی برای ایشان قائل نیست.
در مراسم سالگرد آیت الله خمینی نیز قابل پیش بینی بود که این کینه دیرینه خامنه ای به نوعی بروز و ظهور پیدا کند. کف و سوت زدنهای ممتد، آنهم در مراسم «ارتحال»، و شعار بسیار زننده و هتاکانه «نواده روح الله، سیدحسن نصرالله»، به همراه شعار «مرگ بر منافق»، مجموعاً سبب شد تا لبخندی بر لبان خامنه ای بنشیند و سیدحسن سر در گریبان فرو برد.
در انتها نیز دیکتاتور پشت تریبون رفت تا در خطابه ای سراسر مغلوط، در عین حال که خود را امام علی دانسته و میرحسین موسوی و کروبی را طلحه و زبیر، به اینکه برخی تلاش دارند تا «چهره ای نرم و مهربان» از آیت الله خمینی ارائه دهند اعتراض نماید. وی همچنین در مقام فردی که دستور ترور فرزند خمینی و تخریب شخصیت نوه او را صادر کرده، خود را پیرو راستین و یگانه آیت الله خمینی نامید.